
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت12 از داستان به ادامه مراجعه کنید

رزا هیچی نمیگفت و به جیم نگاه میکرد تا اینکه بغضش ترکید و زد زیر گریه جیم مات و مبهوت به رزا نگاه میکرد
ــ اون توی حمام بود ...
ـ هیشــــــ ! ... آروم بگیر
ساعت شش بعد از ظهر بود که دیگه همه دوستای جیم اومده بودن و جشن شروع شده بود
جیم علت گرفتن جشن و فراموش کرده بود و با همه صحبت میکرد میگفت و میخندید
رزا هم یه گوشه نشسته بود و به دور و برش نگاه میکرد
آخرای جشن بود که جیم فیلم برداری میکرد
موقع فوت کردن شمع ها بود که جیم دوربین و گذاشت روبرو و نشست کنار رزا
ه ـ رزا ... تو باید آرزوتو بلند بگی
ــ بلند ؟
یکی از دوستای جیم ـ آره بلند ...
جیم میترسید از اینکه نکنه رزا آرزوی نا مربوطی کنه و همه چی و خراب کنه تا اینکه
ــ باشه ... آرزو میکنم ... آرزو میکنم که تموم این اتفاقا زودتر به پایان برسه ...
بعد شمع هارو فوت کرد ( فکر جیم:اخر حرفی که نباید میزد و زد ... أه )
ه ـ منظورت از این آرزو چی بود ؟
ـ اینکه پروژمو زود تموم کنم ... آخه وقت خالی ای واسه رزا ندارم
ــ نـ
بعد جیم رزا رو نیشگون گرفت
ــ آ آره همینطوره ... هه هه هه
یکی از دوستای جیم ـ انگار که اینطور نیست
ـ بیخیال ... بهتره کیک رو ببری رزا
به صدای بهم کوبیده شدن در کابینت همگی جا خوردن ... رزا موهاشو پشت گوشش کرد و از جاش بلند شد ...
ــ این در خرابه ...
ـ آهههههههههههه ... آره درسته ...
رزا شروع کرد به بریدن کیک ... یه تکه کیک بریده رو گذاشت دهن جیم
همه ـ اووووووووو
خلاصه جشن تموم شد و همگی رفتن بیرون از خونه ... جیم به رزا نگاه میکرد ...
ـ الآن همه فکر میکنن که تو دوست منی ... آههه
ــ خب ... خب ...
ـ چرا آرزوتو انقدر بلند گفتی مگه تولدت بود که واقعاً اتفاق بیفته ؟
ــ .... خب متأسفم ...
ـ حس میکنم به جای اینکه به چیزی که میخوایم برسیم ...
بعد حرفشو قطع کرد
ــ اگ مشکل اینه فردا میتونی به دوستات بگی که من دوستت نیستم و یه مهمونیه دور همی گرفتی تا دوستات و ببینی
ـ نه اینطور نیست ... میگم ... چطوره فیلم و نگاه کنیم ؟
ــ آهههههه ... باشه
جیم فیلم رو پخش کرد و با رزا کل فیلم رو نگاه کردن ... تا جیم دوباره صحنه ای که رزا داره آرزو میکنه رو آورد
ـ فکر کنم آرزوت داره برآورده میشه ... هه ... اینجارو ببین ...
ــ کجا ؟
ـ اینه ... اینجا ...
بعد اون صحنه رو دوباره پخش کرد
ــ اما ... منکه چیزی ندیدم
جیم دستشو گذاشت روی جسم نامرئی توی فیلم ...
ـ من اینو میگم رزا ...
ــ چیزی توی فیلم نیست که
ـ یعنی میخوای بگی من دیوونه شدم ؟ ...
ــ جیم ... منظور من این نیست
ـ پس چرا الکی میگی که ندیدیش ؟
ــ چی رو ؟ از چی صحبت میکنی ؟
ـ پووووف ... واقعاً که
رزا از تعجب چشماش گرد شد
ــ بیخیال بیا عکسای ساراح و نشونت بدم
رزا فیلم رو خاموش کرد
ــ باید بیای اتاق
جیم و رزا از جاشون بلند شدن و رفتن اتاق ... رزا عکسای خودشو ساراح و آورد
ــ اینه ساراح ... من یادم رفته بود عکسارو نشونت بدم ... شاید از حالا بهتر بتونی پیداش کنی
جیم خیره به عکسا بود و حرفای رزا رو نمیشنید ... بعد از چند تا عکس جیم به خودش اومد
ـ من اونی که تو فیلم دیدم شبیه ساراح بود ...
رزا از جاش بلند شد و پرید بالا
ــ هورااااااااااااااا ... ساراحم تو جشن بوده
بعد بالا و پایین میپرید
ـ اما اون و کسی ندید و من دارم توی فیلم میبینم
رزا سر جاش خشکش زد و تو چشمای جیم خیره شد ... بعد چند تا ضربه زد تو صورت جیم
ــ جیم ... تو خوابی ... تو خوابی ... تو خوابی ... درست ندیدی ...
بعد دوید تو اتاق و دوربین و آورد و فیلم و پخش کرد
ــ بیا ببین ... بگو که خیالاتی شدی ... بگو که واقعیت نداره
جیم در حال دیدن فیلم بود که احساس کرد یکی بالای سر رزاست اما هیچ حرفی به رزا نزد ... جیم به پشت سر رزا نگاه کرد و با همون جسم نامرئی ای که توی فیلم بود چشم تو چشم شد ...
ــ حواست کجاست ؟ ... فیلم و نگاه کن
با ملایمت و خیلی آروم صداهای وحشتناکی فضا رو پر کرده بود . رُـــــــــــــــــــــــــــــزااااااااااااا ... رُــــــــــــــــــــــــــــــــــــزاااااااااااااا ... من اینجاااااااااااااااااااااااااااااام ... رُـــــــــــــــــــزااااااااااااااااا ....
که در اتاق بهم کوبیده شد و پنجره ها ناخواسته باز و بسته میشد
رزا از شدت ترس اشک از چشماش میچکید و تو بغل جیم قایم شده بود
ساعت ها گذشت که همه چی سر جاش بود و
فردای اون روز جیم و رزا تصمیم گرفتن باز فیلم جشن رو ببینن اما جای فیلم فقط برفک بود
ــ خب ... شاید این فیلم نیست ... بقیشو ببینیم
ـ همین یدونه فیلم بود رزا ...
ــ چطور ممکنه ؟ ما دیشب دیدیم این فیلم و ...
جیم نگاهی به فیلم انداخت و تا اخر فیلم فیلم و رد کرد اما جز برفک هیچی نبود
ــ بیخیال ... شاید دوربین خرابه
جیم نگاهی به رزا انداخت و یه لبخند زد
ـ آره مشکل از دوربینه ...
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو دنبال کنید